زين العابدين شيروانى
341
بستان السياحه ( فارسي )
و در اين باب كفتهاند الفقير لا يحتاج الى اللّه و مراد از فقير فانيست يعنى الفانى لا يحتاج الى اللّه زيرا كه فانى من ليس له الوجود است و احتياج فرع و لازم وجود است چون وجود نماند فرع و لازم آن نيز نماند و آنچه پيش ازين كفته شد در معنى فقر ان رسم و صورت فقر است و فوقيّت مقام صوفى از فقير بهآنست كه فقير به ارادهء خود در خط نفس محجوب شده و صوفى را اراده مخصوص نمانده و در صورت فقر و غنا اراده او در ارادهء حق محو كشته بلكه او را اراده نمانده و بى يسمع و بى يبصر شده است پس اكر صورت فقر يا غنا را اختيار نمايد به اختيار خود محجوب نباشد زيرا كه او را اراده نباشد اين صفت موافق آن حديثست كه در نزد مؤمن فقر و غنا و صحّت و عناد امثال اينها بايد مساوى باشد و اين صفت در صوفيه است و فرق ميان زهد و فقر آنست كه فقر بىوجود زهد ممكن است چنان كه كسى ترك دنيا كند بعزمى ثابت امّا هنوز رغبت آن در اندرون او باشد و زهد بىفقر نيز ممكن است چنان كه كسى با وجود اسباب ميلش از آن مصروف كردد فقر را رسميت و حقيقتى رسم آن عدم املاكست و حقيقت آن بيرون آمدن از احكام و سلب اختصاص چيزى به خود و رسم فقر صورت زهد است و معنى زهد صرف رغبت باشد از دنيا و ما فيها و چون بارىتعالى خواهد كه بعضى از اولياى خود را در تحت قباب عزّت از نظر خلق پوشيده دارد و كسى ايشان را نشناسند ظاهر ايشان را به لباس غنا و ثروت كه صورت رغبت است بپوشاند تا اهل ظاهر ايشان را از جملهء راغبان دنيا پندارند و جمال حال ايشان در نظر نامحرمان مستور ماند و حقيقت فقر و زهد وصف خاص صوفيست امّا خدام جماعتند كه خدمت فقرا و طالبان حق را اختيار نمايند و بعد از اداى فرائض سعى و اهتمام در ترفيه خاطر طالبان حق نمايند و اوقات خود را در آن مصروف دارند و بر اعانت امور معاش ايشان همّت كمارند و بارىتعالى به حضرت داود على نبيّنا عليه السّلام خطاب فرموده كه اذا رايت لى طالبا فكن له خادما و طايفه خدّام خدمت اوليا و طالبان مولا را بر نوافل طاعات مقدّم دانند و در تحصيل معاش ايشان سعى بليغ نمايند امّا عبّاد جماعتىاند كه پيوسته عبادات و فنون نوافل را مواظبت و ملازمت نمايند از جهة نيل ثواب اخروى و در تكثير عبادات و مندوبات مساعى جميله بظهور رسانند و اين وصف در صوفيّه موجود است ليكن از شوايب علل معرّا و از اغراض خلل متر است و ايشان حق را براى حق عبادت كنند و حق جلّ و علا را مستحق بندكى دانند پس معلوم شد كه واصلان دو طايفهاند يكى جماعتىاند كه بعد از وصول و فنا بارىتعالى ايشان را براى ارشاد خلق مأمور نموده است و ديكر جماعتىاند كه بعد از وصول و فنا ايشان را بخلق رجوعى نيست و مأمور بهدايت خلق نشدهاند فرقه اوّل مشايخند و فرقهء دويم مجذوبان و سالكان شش طايفهاند دو فرقه از ايشان سالكان طريق حق و طالبان جمال مطلقند يكى متصوفه و ديكر ملامتيهاند و چهار طايفهء ديكر سالكان راه آخرت و طالبان جنّتند كه ايشان زهّاد و فقرا و خدّام و عبّادند و هريك از اين اصناف هشتكانه را غير از متصوّفه و متشبّه مىباشد يكى متشبّه محقّق و ديكر متشبّه مبطل در بيان احوال متشبّه مخفى نماند كه متشبّه محق به صوفيه جماعت متصوّفهاند كه ايشان مطّلع بنهايات احوال صوفيّه شدهاند و به آن مشتاق باشند و بسبب بقاى صفات نفسانى از بلوغ به مقصد و مقصود معوّق و ممنوعند و متشبّه مبطل به صوفيّه جماعتيند كه خود را در كسوت ايشان درآورند و به كليه از عقايد و اعمال و افعال و احوال صوفيه عاطل و باطل باشند و ربقه طاعت از كردن برداشته خليع العذار در مرتع اباحت مىچرند و مىكويند كه تقيد به احكام شريعت و اعمال طريقت وظيفه عوامست كه نظر ايشان بر ظواهر اشياست امّا حال خواص و اهل حقيقت از آن عالىتر است كه برسوم ظاهر پردازند و خود را بظواهر شريعت و اعمال طريقت مشغول سازند اين طايفه را باطنيّه و مباحيّه خوانند امّا متشبّه محق بمجذوبان و اصل جماعتىاند از اهل سلوك كه سير ايشان هنوز در قطع منازل نفوس اتمام نيافته و از تابش حرارت طلب وجودشان در قلق و اضطراب آمده و پيش از ظهور تباشير صبح كشف ذات استوار در مقام فنا كاهكاهى برقى از بوارق كشف در نظر شهود ايشان لامع و لايح كردد و نفحه از نفحات وصل از مهب فنا بمشام دل ايشان بوزد چنانكه ظلمات نفوس ايشان در لمعان نوران برق منطوى كردد و هبوب آن نفحه باطن ايشان را از يهتج آتش طلب و قلق شوق روحى و آرامى بخشد و ديكرباره چون برق منقطع كردد و آن نفحه ساكن شود ظهور صفات نفوس و حرارت طلب معاودت كند و سالك خواهد كه بكلّى از ملابس صفات وجود منسلخ و و منخلع كردد و غرق بحر فنا شود و از تعب وجود يكباركى برهد و چون آن حال هنوز مقام او نكشته كاهكاه به دو نازل كردد و باطن او مشتاق آن مقام